|
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 14:2 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 13:56 ÊæÓØ محسن |
ای تک سوار قلب من برای همیشه .... + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 13:54 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 13:53 ÊæÓØ محسن |
به خدایی که از صنایع او روی هر بوستان منقش گشت + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 13:52 ÊæÓØ محسن |
تا تو رفتی این دل من بی تو تنها مانده است آتشی زین کاروان رفته بر جا مانده است روزها بگذشت و من در شوق دیدارم هنوز منتظر چشمم به بازیهای فردا مانده است طاقت بار فراقت بیش از اینم مشکل است همتی کاین رهرو کوی وفا وا مانده است روز و شبها با خیالت گفتگوها کرده ام زنده مجنون با امید عشق لیلا مانده است شوق دیدار تو بر این دل تسلی میدهد زین سبب در این مصیبتها شکیبا مانده است در میان بحر غمها زورق قلبم شکست قایق بشکسته سرگردان به دریا مانده است سهم من از گردش دور زمان شادی نبود بار سنگینی ز ناکامی و غمها مانده است کاش بودی و میدیدی چه دردی میکشم ای طبیب من ؛ مریضت بی مداوا مانده است + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 13:49 ÊæÓØ محسن |
در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ما عشق، هم آغوشی نیست مهر تو اگر به هستی ما افتد هرگز به سرش ، خیال خاموشی نیست + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 13:46 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 13:44 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 14:6 ÊæÓØ محسن |
فرق عشق با ادواج شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ ...
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و این است فرق عشق و ازدواج ... + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 13:51 ÊæÓØ محسن |
و تو ای مسلمان یاد کن مرا آن دم که خدا را تلاوت می کنی شاید به صداقت قلب پاکت من نیز اجابت شوم... + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 12:2 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 12:0 ÊæÓØ محسن |
دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غير اين صورت نمي توانستم يك استاد باشم. يك سوال بپرسم ، اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول مي كنم در غير اين صورت از شما مي خواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد. استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟ مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد. بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد: ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست. همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست. و اين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتي كه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي . + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 11:59 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 11:57 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 11:55 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 11:55 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 11:54 ÊæÓØ محسن |
طبق روال همیشه و بدون مقدمه سلام..... حتی خدای خودم امتحانای سختشو برا بنده های خوبش میذاره برا قبول شدن تو کنکورو برا اینکه به اون چیزی که میخوام شه و قبول نشم سال های قبل رتبه و نمره ی 20 گرفتم واسم مهم نبود، و می گفتم قبولی تو کنکور همه ی این چیزا رو جبران اگه نتونی خوب جواب بدی اما همه چیز و تحمل کردم سالن و یه جا بودن اما من تک وتنها یه جای دیگه درصد و بزنم منفی زدم ورتبم بد بد شداین دفعه خودم قبول نشم ،حالا حکمت قبول نشدنم دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ زمین خوردنی دوباره برخیزی بهتریناست بذاری و نتیجه نگیری... تر تموم بشه و برم آخر کلاس استفاده می کردم ومی نشستم تو شلوغی سر و صدای بچه ها میخوندم اما اونا ککشون هم نمیگزید دانشگاهن و من تو خونه.. حرف عمل کردم اما ویرون شدم کاغذ بنویسین و دقیق بنویسین که چی میخواین... نرسیدم و کم کم همشون خط خورد و کاغذم نوشته هام بسپارید اما یادتون باشه چیزی که فقط توذهن باشه آوردمش برا اینکه مبادا به رویا تبدیل بشه اما بازم شبا هم از ته دل از خدای خودم خواستم اما بازم بی جواب موندم... برای خدا اشک ریختم و ملتمسانه ازش خواستم اما باز ردم کرد کجا کوتاهی کردم؟؟؟ هیچکدوم از صداهام جواب نداد؟ همه خالصانه با خدا حرف زدن و تو نماز گریه کردن منو نا دیده گرفت تا یه جورایی خالی شم از این دق و دلی... بخوام بنویسم هزار صفحه میشه گرچه حرف دلو درست درست نمیشه رو کاغذ آورد میخوام گر چه شاید بازم خدا صدامو نشنوه اونا رو به همه ی اون چیزایی که میخوان برسونه و هیچ وقت تنهاشون نذاره... همشون بر باد رفت و آینده ای که بر باد رفت.... حالا هم شدم شرمنده اونایی که چشم انتظار کنکورم بودن مخصوصا .... امیدوارم منو ببخشن + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 11:53 ÊæÓØ محسن |
دو دوستت دارم چون ر رویای منی و من می میتوانم باتو فا فاصله ها راتجربه کنم. سُل سُلوک عاشقانه ام را لا لایق شکوه عشقت بدان. سی سیر نمی شوم از آغوشت.........
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 11:39 ÊæÓØ محسن |
مردی 85ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. کلاغ. کلاغه. اين چيه؟ کلاغه کلاغ.. هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است. و به هیچ وجه عصبانی نميشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پيدا ميکردم + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 11:37 ÊæÓØ محسن |
شبیه برگ پاییزی ،پس از تو قسمت بادم خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ واین یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی ارد و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم چگونه می روی با اینکه میدانی چه تنهایم خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم شهریور 1388 11:35 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 17:25 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 17:25 ÊæÓØ محسن |
آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 17:22 ÊæÓØ محسن |
مي نو يسم از تو تا تن کا غذ من جان داردبا تو از حادثه ها خواهم گفت با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج ازل کافي نيست با تو از اوج غزل خواهم گفت مي نويسم همه ي هق هق تنهايي را تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي تا تو در همهمه همراه سکوتم باشي به حريم خلوت عشق تو تنها برسي مي نويسم همه ي با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به ياد با تو بودن ببري تا تو تکيه گاه امن خستگي ها باشي تا مرا به ديدار خود من ببري مي نويسم ،مي نويسم از تو که با من مدارا کن که خودرا با تو بشناسم من گم را تو پيدا کن ترا از شب جدا کردم ترا از قصه آوردم نمي شد با تو بد باشم کمي با من مدارا کن صبوري کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن نه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنم منم عشق ديروز ي که عطر خانگي دارم که دستان تو را بايد به شام سفري بسپارم اگر سختم اگر دشوار اگر سيل مصيبت وار اگر تلخم اگر بيمار منم از عشق تو بسيار بدان منم همخون وهم گريه که فالش را به دريا داد که از اوج پريدن ها به اين ويرانه ها افتاد کمي با من مدارا کن .......عزيزم + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 11:1 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 10:0 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 9:41 ÊæÓØ محسن |
از دل و ديده ، گرامی تر هم آيا هست ؟ - دست ، آری ، ز دل و ديده گرامی تر : دست ! زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل كنی از دنيا ، دستاورد است ! هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ، دست دارد همه را زير نگين ! سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟! شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست ! خوشترين مايه دلبستگي من با اوست . در فروبسته ترين دشواری ، در گرانبارترين نوميدی ، بارها بر سرخود ، بانگ زدم : - هيچت ار نيست مخور خون جگر ، دست كه هست ! بيستون را ياد آر ، دست هايت را بسپار به كار ، كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار ! وه چه نيروی شگفت انگيزي است ، دست هايی كه به هم پيوسته است ! به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي دست هايش بسته است ! دست در دست كسی ، يعنی : پيوند دو جان ! دست در دست كسی يعنی : پيمان دو عشق ! دست در دست كسی داری اگر ، دانی ، دست ، چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ... لحظه ای چند كه از دست طبيب ، گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛ نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست ! چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ، پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای ! لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست ... + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 9:40 ÊæÓØ محسن |
فکرشم نمی کردم قلبم بشه مال تو رنگی کنه دنیامو رویا و خیال تو فکرشم نمی کردم قفل قلب من باز شه اون کسی که می خواستم یه زمانی پیدا شه فکرشم نمی کردم دل یه وقتی رسوا شه یه کسی بیاد با عشق تو کنج دلم جا شه فکرشم نمی کردم دیوونه بشم و عاشق روز گریه بشه کارم شب تشنگی و هق هق فکرشم نمی کردم مجنون بشم و دیوونه مهمونی بیاد پیشم که همیشه میمونه فکرشم نمی کردم جادوی نگاهت شم دلبسته لبخند مات روی ماهت شم فکرشم نمی کردم پر شه از تو آغوشم جز صدای ناز تو چیزی نشنوه گوشم فکرشم نمی کردم تو اوج ترانم شی تو زندگی تلخم تو تنها بهانم شی فکرشم نمی کردم دستات باشه تو دستام مهرت بشینه آروم تو رودخونه چشمام فکرشم نمی کردم تو هم نفس من شی توی قرن تنهائی تو همه کس من شی فکرشم نمی کردم گم بشم تو لبخندت انقدر بشم عاشق که قلبم بشه پابندت فکرشم نمی کردم قطره قطره و کم کم تو تمام هستیم شی , صاحب دل تنگم فکرشم نمی کردم این راه به این سختی با عشق قشنگ تو می رسه به خوشبختی عاشق تو می مونم , عاشقونه با من باش تا روزی که من زندم مهمون دل من باش ... + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 9:36 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 9:33 ÊæÓØ محسن |
|
|||||||||
http://minos.blogfa.com | ||||||