|
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:57 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:54 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:49 ÊæÓØ محسن |
بيا تو اي هميشه عشق هميشه بهار بيا دوباره با خودت بهارو بيار ميشه دوباره تو صدام ترانه بشي ميشه براي گريه هام بهانه بشي ميگم بيا بيا با من بمون با من بمون هميشه عشق اي مهربون وقتي تموم آينه ها شكسته شدن موندم پشت اين درا كه بسته شدن نشد واست از شب و ستاره بگم حرفاي عاشقونمو دوباره بگم قشنگترين پنجره اي كه واميشه رو به بهار قشنگترين معجزه اي تو اين شباي انتظار بي تو نفس كشيدنم عذابه واسم دارم از توغربتم صدات ميزنم + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:47 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:46 ÊæÓØ محسن |
اوني كه مي خوام من نه ستارست نه فرشته + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:45 ÊæÓØ محسن |
عشق گاهی معجز قلب مریض رویش سبزینه ای در برگ ریز عشق گاهی مشقهای کودکیست حس بودن با خدا در سادگیست عشق گاهی بوی رفتن میدهد صوت شبنک تو را سر میدهد عشق گاهی می نشیند روی بام گاه با صد میل می افتد به دام عشق گاهی سر به روی شانه ای اشک ریز آخر افسانه ای عشق گاهی یک بغل دلواسی عطر مستی ساز شبو اطلسی عشق گاهی هم حکایت میکند از جدایی ها شکایت میکند + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:39 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:38 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:37 ÊæÓØ محسن |
بوسه يعني وصل شيرين دو لب بوسه يعني لذت از دلدادگي بوسه آغازي براي ما شدن بوسه آتش مي زند بر جسم و جان طعم شيرين عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است بوسه را تكرار مي بايد نمود + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:36 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:34 ÊæÓØ محسن |
تا کسی رخ ننماید نبرد دل ز کسی .....................دلبر ما دل ما برد و به ما رخ ننمود + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:22 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:19 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:12 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:12 ÊæÓØ محسن |
تو کجایی تا ببینی لحظه هام بی تومیمیرن نم نم چشمام چه ساده بارونو از سر میگیرن کوله بارم خستگی بود اینو تو خوب میدونستی گفتی تا ابد میمونی اما افسوس نتونستی به خدا داشتم میرفتم خیلی پیش از رفتن تو تو بودی گفتی بمونم توی قاب هوس تو + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:11 ÊæÓØ محسن |
حالا حتی یاد مهرت زده قلبمو شکسته عشق به اون روزهای رفته پر پروازمو بسته کاشکی چشماتو نداشتم هرم داغ دستای تو دل من تنها میمونه بی عبور نفس تو من چه ساده چه خیالی دلمو بهت سپردم میدونستی نمیمونی پس چرا خواستی بمونم؟ چرا اشکامو ندیدی ندیدی دارم میمیرم مگه تو نگفته بودی من دوباره جون بگیرم ؟ دیگه تو نیستی ببینی غم واسم شده عبادت میدونم بی تو میمیرم اما خوب سفر سلامت نفسم بی تو میگیره من بازم تنها میمونم اما برنگرد دوباره نمیخوام با تو بمونم + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:10 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:9 ÊæÓØ محسن |
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های هر شب من اسمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفس هام قد بکش رو باور من زیر سایه بون دستام خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخیه شب تو شروع زندگی باش من پر از حرف سکوتم خالیم ، رو به سقوطم بی تو و آبی عشقت تشنه ام ، کویر لوتم نمی خوام آشفته باشم آرزویه خفته باشم تو نگذار آخر قصه حرف نگفته باشم + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:2 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 14:1 ÊæÓØ محسن |
عجب رسواگر و رسوايي ایعشق اگر چنگ تو با جانی ستيزد چنان افتد که هرگز برنخيزد ترا يک فن نباشد، ذوفنونی بلای عقل و مبنای جنونی تو « ليلی» را زخوبی طاق کردی گل گلخانة آفاق کردی اگر بر او نمک دادی تو دادی بدو خوی ملک دادی، تو دادی لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی دلش را سنگ اگر کردی تو کردی به از « ليلی» فراوان بود در شهر به نيروی تو شد جانانة دهر تو « مجنون» را بشهر افسانه کردی ز هجران زنی ديوانه کردی تو او را ناله و اندوه دادی ز محنت سر به دشت و کوه دادی چه دلها کز تو چون دريای خون است چه سرها کز تو صحرای جنون است به « شيرين» دلستانی ياد دادی وز آن « فرهاد» را بر باد دادی سر و جان و دلش جای جنون شد گران کوهی، ز عشقش بيستون شد ز « شيرين» تلخ کردی کام « فرهاد» بلند آوازه کردی نام « فرهاد» يکی را بر مراد دل رسانی يکی را در غم هجران نشانی يکی را همچو مشعل برفروزی_ ميان شعله ها جانش بسوزی خوشا آنکس که جانش از تو سوزد چو شمعی پای تا سر بر فروزد خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق خوشا رسوايي و بد نامی عشق خوشا بر جان من، هر شام و هر روز همه درد و همه داغ و همه سوز خوشا عاشق شدن، اما جدايي خوشا عشق و نواي بينوايي خوشا در سوز عشقی سوختنها درون شعلهاش افروختنها چو عاشق از نگارش کام گيرد چراغ آرزوهايش بميرد اگر می داد «ليلی» کام «مجنون» کجا افسانه می شد نام «مجنون»؟ هزاران دل به حسرت خون شد از عشق يکی در اين ميان مجنون شد از عشق در اين آتش هر آنکس بيشتر سوخت چراغش در جهان روشنتر افروخت نوای عاشقان در بينواييست دوام عاشقی ها در جداييست + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:56 ÊæÓØ محسن |
جز گل روي تو امّيد به جايي نبود درد عشق است به غير تو دوايي نبود بنده ي موي تواَم دست فشاني نرسد راهي كوي تو اَم راهنمايي نبود حلقه ي زلف تو زنجير دل غمگين است از دلم جُز رُخ تو حلقه گشايي نبود صوفي صافي از اين ميكده بيرون نرود كه بجُز كلبه ي عُشاق ، صفايي نبود عاكف كوي بُتان باش كه در مسلك عشق بوسه بر گونه ي دلدارخطايي نبود خادم پير مغان باش كه در مذهب عشق جُز بُت جام به كف ، حكمروايي نبود + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:54 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:51 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:50 ÊæÓØ محسن |
تو را ای عشق دیرین در بهاران آرزو دارم چو عطر بید مشک شاخساران آرزو دارم بیا تا نیمه ای از جام عمرم در سبو باقیست بنوش این قطره ،من جامی شکسته پیش رو دارم کنون که جوان شد دوباره جهان چنان گل سرخی رخت بنما شکوفه فشان شد زمین و زمان بیا به برم ، عشق من تو بیا اگر به بهاران پیاله خوش است خوش آنکه تو باشی چو گل بر من اگر چه مرا آب و دانه خوش است خوش آنکه تو باشی کبوتر من بیا که جدایی ، غریبی و خواری قسم به محبت شکسته دلم جدا زتو ای مه چو مرغ اسیری همیشه پریشان و خسته دلم مرا چه بهاری اگر تو نباشی به محفل دل تو زورق عشقی بشین به ساحل دل بترس از زمانی که دیگر نیابی نشانه من خموش و سیاه است جدا زتو این آشیانه من + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:46 ÊæÓØ محسن |
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد اما مرا به عمق درونم کشید و رفت تا از خیال گنگ رهایی رها شوم بانگی به گوش خواب سکوتم کشید و رفت شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:45 ÊæÓØ محسن |
بغض نکن...گریه نکن اگرچه غم کشیده ای اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:42 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:33 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:32 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:27 ÊæÓØ محسن |
اين گل سرخ هديه به شما ولي يادتون نره يه نظري راجع به وب بدين
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:25 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیستم بهمن 1385 13:23 ÊæÓØ محسن |
به پندار تو: جهانم زيباست! جامه ام ديباست! ديده ام بيناست! زيانم گوياست! قفسم طلاست! به اين ارزد كه دلم تنهاست؟ + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 16:59 ÊæÓØ محسن |
به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است . هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ گرم، پاسخ گويد نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ قدمي، راه محبت پويد *** خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست همه گلچين گل امروزند ـ در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست . *** به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟ نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ نقشه يي شيطانيست در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ حيله پنهانيست . *** زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ *** خنده ها ميشكفد بر لبها ـ تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي همه بر درد كسان مينگرند ـ ليك دستي نبرند از پي درمان كسي *** از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟ ريشه عشق، فسرد واژه دوست، گريخت سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟ *** دست گرمي كه زمهر ـ بفشارد دستت ـ در همه شهر مجوي گل اگر در دل باغ ـ بر تو لبخند زند ـ بنگرش، ليك مبوي لب گرمي كه ز عشق ـ ننشيند بلبت ـ به همه عمر، مخواه سخني كز سر راز ـ زده در جانت چنگ ـ بلبت نيز، مگو *** چاه هم با من و تو بيگانه است ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند درد دل گر بسر چاه كني خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبي از سر غم آه كني . *** درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ آب شو، « آه » مگو . *** ديده بر دوز بدين بام بلند مهر و مه را بنگر سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است سكه نيرنگ است سكه اي بهر فريب من و تست سكه صد رنگ است *** ما همه كودك خرديم و همين زال فلك با چنين سكه زرد ـ و همين سكه سيمين سپيد ـ ميفريبد ما را هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ گفته ام با دل خويش: مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش آسمان با من و ما بيگانه زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه « خويش » در راه نفاق ـ « دوست » در كار فريب ـ « آشنا » بيگانه *** شاخه عشق، شكست آهوي مهر، گريخت تار پيوند، گسست به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟ + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 16:58 ÊæÓØ محسن |
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را اينگونه به خاك ره ميفكن ما را ما در تو به چشم دوستي مي بينيم اي دوست مبين به چشم دشمن ما را + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 16:57 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 16:55 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 16:54 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 16:53 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 10:39 ÊæÓØ محسن |
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد دفتر تقدير عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 10:27 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 10:16 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 10:12 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 9:58 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 9:45 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 9:42 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 9:40 ÊæÓØ محسن |
اميد وصال آنگه که چکه مي کرد زشير قلب من عشق صداي آب مي داد نواي دلربايش به آسمان آبي خيره شدم نديدم بجز دو صد نگاهش ، نشسته ام به راهش نظر به آن جمالش ، به خال بي مثالش به رفتن پگاهش ، به هيبت جلالش عجب مدار از من چنين شکسته قلبم مگربيايد از ره ، ببينم آن جمالش به رو ء يت هلالش ، زگيسوي سياهش بچينم از رخ او ، گلي ازآن وصالش بريده باد دستم ، بسي قلم شکستم به لطف دوست بستم ، اميد بر وصالش + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 9:36 ÊæÓØ محسن |
بازم با صداي تق تق کوبيدنش به پنجره بيدار شدم.دوباره اومده بود و پشت پنجره نشسته بود. يکي دو ماهي هست که کارش اين شده .اوايل فکر ميکردم مي خواد بياد توي خونه ولي وقتي که پنجره رو باز مي کردم مي رفت. بعد يکي دو روز فهميدم که عکس خودش رو توي شيشه ي خونه ي ما ميبينه و عاشق اون شده. صبح وقتي که خورشيد يه کمي مياد بالا مياد و به شيشه نوک ميزنه تا شب هم کارش همينه. مي تونين تصور کنين که وقتي که به شيشه نوک مي زنه فکر ميکنه که معشوقش هم داره همونجوري براش جون مي ده . کاشکي مي تونستم بهش بگم که اين جوري نيست. به نظر من آدم توي زندگي فقط يه بار عاشق ميشه و يه عمر دنبال اون مي ره حالا اگه بهش نرسه توي جاهاي مختلف دنبال شبيه سازي عشق نافرجامش مي ره کاش مي تونستم بهش بگم که اوني که عاشقش شده خودشه. اوني که صبح تا شب به خاطرش به شيشه مي کوبه عکس خودشه نه کس ديگه. + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 9:32 ÊæÓØ محسن |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 9:27 ÊæÓØ محسن |
|
http://minos.blogfa.com | ||||||